تبليغاتX
آهنگ وفا
زین دایره ی مینا خونین جگرم می ده / تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

       یادِ استاد     Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

سازم را دستم گرفته و روی صندلی نشسته بودم تا خانم منشی اجازه ی ورود به کلاس دهند. صدای سازها که از کلاسها به بیرون می آمد٫ روانم را نوازش میداد. سرانجام فرمان دخول صادر شد. در کلاس را باز کردم و آرام نشستم. استاد که همچنان نی به دهن٫ مشغول تدریس بودند٫ فقط سری تکان داد. تصنیف دشتی موسم گل در حال نواختن بود و من از شدت لذت٫ گویی حس پرواز داشتم و با زمزمه ی آرام آن بر زیر لب٫ با خود می اندیشیدم یعنی میشود روزی من هم این قطعه را بزنم ؟؟!!! . استاد پرسیدند صدای نی را میتوانی در بیاوری ؟ جواب من هم این بود: هی.... تا حدودی ! . سپس ایشان به تشریح انواع صداهای نی پرداختند: بم٫ بم لطیف٫ زیر٫ غیس٫ پس غیس..... و همینطور میگفت و میگفت٫ در حالیکه بیشتر محو صدای شفاف ساز وی بودم. باز پرسیدند: چرا نی را انتخاب کردی ؟ گفتم٫ نی را خیلی دوست دارم٫ گرچه به تار هم علاقه دارم.. همین !

اکنون سالهای سال است از زمانیکه در محضر استاد تنوری در آموزشگاه موسیقی نکیسای شیراز بودم میگذرد و پس از آن نیز بصورت پراکنده از اساتید دیگری بهره جستم٫ اما هرگز نمیتوانم زحماتی که استاد تنوری در روشن نمودن جرقه ی نوازندگی ام کشیدند را از یاد ببرم. بر خود لازم میدانم که در این خانه ی مجازی٫ از لطف ایشان قدردانی ویژه ای کنم و اعتراف کنم که به استادم مدیونم. احترام به استاد و معلم چیزیست که هیچگاه نباید از خاطرها فراموش شود.

موسیقی بلاگ: ساز و آواز در دستگاه سه گاه. اساتید: تاج اصفهانی٫ شهناز و کسائی

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 22:19 | لینک  | 

 

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net          یک سفر ناگهانی

یکشنبه صبح یکدفعه کیفم رو برداشتم و رفتم ایستگاه اتوبوس ویکتوریا در لندن و از اونجا با اتوبوس به سمت آمستردام هلند راه افتادم. اتوبوس پس از عبور از تونل مانش از طریق بندر داور Dover وارد فرانسه شد و آنجا ۴۵ دقیقه توقف در شهر لیل داشتیم و سپس به بروکسل بلژیک رفتیم و آنجا نیز یک ساعت استراحت کردیم تا اینکه نهایتا پس از ۱۱ ساعت به آمستردام رسیدم. دوستم آرش به اتفاق همسرش هستی به ایستگاه آمدند و شب را پیش آنها در منطقه ی "اوخس خیس"  Oegrtgeest ماندم. فردای آن روز بعد از ظهر هم با قطار راهی پاریس فرانسه شدم تا شب در کنسرت استاد شجریان حضور پیدا کنم. در قطار هم با لپ تاپم به اینترنت وصل شدم تا احساس خستگی نکنم و  در مسیر با دوست خوبم محمدرضا مظفری چت میکردیم که متوجه نشدم کی رسیدم پاریس !

متاسفانه در حالیکه قطار داشت وارد ایستگاه  پاریس میشد٫ خبر درگذشت استاد بزرگ پرویز مشکاتیان به گوشم رسید که خیلی مرا متاثر کرد. با خود فکر میکردم امشب در کنسرت چه میگذرد ؟ خیلی نگران بودم و گویی هنوز باورم نمیشد که بقول دوست نازنینم عابدینی عزیز٫ خالق سر عشق از میان ما رفته است ! و همچنین در این اندیشه بودم که در بحث بعدی موسیقیایی ام با دوست عزیز تر از جانم مجید وفادار در باب این مصیبت چه بگوئیم !

خلاصه شب شد و به سمت سالن کنسرت در منطقه ی بلانش پاریس راه افتادم. بیرون از سالن مملو از جمعیت بود و اکثریت با شال و دست بند سبز آمده بودند. وارد سالن که شدم دیدم قاب عکس بزرگی از استاد فقید مشکاتیان روی سن گذاشته است با نواری مشکی رنگ در گوشه ی آن. پس از نیم ساعت تاخیر گروه برای اجرا بروی سن آمد. تاکنون استاد شجریان را اینچنین برافروخته ندیده بودم. مرگ استاد مشکاتیان٫ فضای سالن و حال و هوای گروه شهناز را کاملا تحت الشعاع قرار داده بود. استاد شجریان ضمن ابراز تاسف و تسلیت به جامعه ی هنر٫ خواستار یک دقیقه سکوت شد. قطعه ی آخر کنسرت نیز به یاد این استاد فقید٫ اجرای "همراه شو عزیز"  بود که با اشک تعداد بیشماری از حاضران در سالن همراه شد. استاد شجریان پس از کنسرت نیز به ابراز احساسات مردم پاسخ داد اما بخاطر شرایط روحی خیلی زود آنجا را ترک کرد.

من نیز فردا در شهر پاریس گشتی زدم و شب با پرواز به لندن بازگشتم.

ما نیز به نوبه ی خود درگذشت استاد پرویز مشکاتیان را به خانواده ی ایشان و جامعه ی موسیقی تسلیت میگوئیم. موسیقی وبلاگ هم پیش درآمد سرانداز در بیات ترک از این شادروان است.

 

Free Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.net

 Free Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.net

 Free Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.net

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 23:26 | لینک  | 

 

     خاموشی٫ رمز بقا  !!!

 در آن آفتاب سوزان تموز٫ ناهار را که میخورند٫ تیر و کمان برمیداشتند و با پای برهنه از خانه بیرون میزدند. پرنده کُشی٫ سرگرمی بچه های دٍه ما بود. آنها به همه ی درختان گَز سر میزدند تا گنجشکهایی که لابلای شاخه ها آرام گرفته بودند را شکار کنند. گنجشکهایی که از پگاه خروس خوان تا ظهر به دنبال غذا برای فرزندانشان در تلاش بودند و در هنگام ظهر به استراحت میپرداختند. ولی.... ولی کُشته میشدند٫ بی آنکه گناهی مرتکب شوند٫ و بی آنکه محاکمه شوند. شاید تنها گناهشان این بود که بخاطر گرما و کمبود غذا٫ جیک جیک میکردند و این صدای آنها که بیشتر به نشانه ی اعتراض به وضع موجود روستا بود٫ موجب میشد تا بچه های دٍه از وجود آنها باخبر شوند و با تیر و کمان٫ و بعدها تفنگ بادی٫ به جانشان بیفتند. بعضی از گنجشکها هم از روی خوش شانسی یا بهتر بگویم بدشانسی٫ با آدمهای مهربانی طرف بودند که حاضر به قتل پرندگان نبودند و فقط در قفس زندانی شان میکردند و آنطور که خودشان لذت میبردند٫ با زبون بسته های زندانی برخورد میکردند.

در میان پرندگان٫ پرستو که ما آن را "پیلیسیر" مینامیدیم٫ از اصابت سنگ ریزه های تیرکمان به بدنشان در امان بودند٫ چرا که مادرانمان مُدام گوشزد میکردند پیلیسیرها سیّد هستند و اگر آنها را بکُشید٫ کور میشوید. (البته بعضا دیدم افرادی که کشتند اما کور نشدند). به نوعی میتوان گفت خون آنها رنگین تر بود٫ ولی بچه ها حتی با آن سن کمشان٫ هم به حرف مادرانشان گوش میدادند و هم احترام لباس پیلیسیر را نگه میداشتند. گرچه اکنون دیگر آن احترام لباس و ریش سفید هم از بین رفته است.

خلاصه این بود زندگی پرندگان گرسنه ی معترض در روستای ما که عمرشان در آنجا چه زود به سر می آمد٫ در حالیکه هنوز روز محاکمه ی آن بچه های تیرکمان بدست فرا نرسیده است !

راستی٫ هفته ی قبل چهارصدمین سالگرد محاکمه ی گالیله در دادگاه رُم ایتالیا بود. گالیله در آن محاکمه اعتراف کرد که زمین در حقیقت گِرد نیست و نتایج تحقیقاتش کاملا بی اساس بوده است. وی زمانیکه از دادگاه بیرون آمد با خیل عظیمی از هوادارنش روبرو شد که به او لقب خائن دادند. دانشمند گالیله هم در جواب آنها٫ در حالیکه صورتی شرمسار داشت٫  فقط به یک جمله اکتفا کرد: وقتی کلیسا میگوید زمین گرد نیست٫ یعنی گرد نیست !!!. پس بروید..... !

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 21:27 | لینک  | 

 

                                                                       ..........................


بچه ها میگن آپ کن !  باشه٫ چشم ! پس شروع کنیم به نوشتن.. خب از کجا شروع کنیم ؟؟؟

امروز نه نهار خوردم و نه شام. الان که ساعت یک شب هست٫ پنیر و خیار و گرجه از تو یخچال آوردم بیرون و خوردم. خلاصه تنهام !... لای کتاب "زبان شناسی کودکان" رو باز کردم٫ اما حس و حال کتاب خوندن نیست انگار. به آرشیو موسیقیم سری میزنم: آلبوم "دود عود"٫ از شاهکارهای استاد مشکاتیان  با صدای دلنشین استاد شجریان نازنین و هم آوازی با کمانچه توسط شادروان استاد بهاری در دستگاه نوا....... چه حالی میده.... !!!

تا تو پیدا آمدی٫ پنهان شدم / زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
چون وصالت هیچ کس را روی نیست / روی در دیوار هجران خوشتر است

حالا جوگیر شدم ساز بزنم ! اما این موقع ؟!! همسایه ها چی میگن ؟! البته امروز از رو دیوار همسایه٫ کلی توت چیدم ولی هیچی بهم نگفتن. پس کی به کیه٫ تاریکیه !

راستی بچه ها٫ تا بحال به شغل چوپانی فکر کردید ؟ چوپونا هی راه میرن و فکر میکنن و اینجور که من شنیدم٫ کلی هم از نظر روانی٫ روشون تاثیر منفی میذاره. شاید واسه همینه که اونا اغلب به نی روی میارن تا اندکی سبک بشن. فکرشو که میکنم٫ میگم من نی که بلدم٫ پس بهتره برم چوپون بشم. تازه صاحب گله هم شاید از من خوشش بیاد و دخترش رو بهم بده..... ! ولی نه..... اینا همش خیال باطله٫ چون اونا که دختر به چوپون نمیدن. پس بهتره همون نی خودم رو بزنم و پامو از گلیمم درازتر نکنم. آره بابا٫ هر کسی باید جایگاه خودشو بشناسه... ولی...

ولی تو این دوره زمونه٫ کی به کیه... تاریکیه !!!!

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 23:35 | لینک  | 

 

                                     شادی و عزا در ایران و بریتانیا

 

رفته بودم به یک مغازه ی کارت فروشی در لندن تا برای تولد ۲۱ سالگی مینا که فردا (۱۷ آمرداد) هست کارتی تهیه کنم. قبل از اینکه وارد قسمت کارتهای مخصوص تولد بشوم٫ به دیگر کارتها نیز نگاهی انداختم و دیدم چقدر مناسبتهای گوناگونی هستند که انگلیسی ها به هم کارت تبریک میدهند ! در واقع میتوان گفت برای شادی٫ به دنبال هر بهانه ای میگردند. مناسبتهایی بود که حتی فکرش را نمیکردم به یکدیگر کارت دهند. در کل یک روز عزا داری در این کشور ندیدم و همه ی مراسمها با جشن و شادی همراه هستند. اما در مملکت خودمان تا دلت بخواد روزها و حتی ماه های عزا و ماتم وجود دارد و جالب اینجاست که هیچ کدام از این مناسبتها ایرانی نمیباشند و همگی عربی هستند٫ و جالبتر اینکه کشورهای عربی هم زیاد به این سوگواری ها و ماتم ها اهمیتی نمیدهند ! تمام مراسم هایی که به تاریخ ایران ربط دارند٫ با شادی و سرور همراه هستند و هیچگونه غمی در آن نمیبینیم. بقول دوستان٫ شده ایم کاسه ی داغ تر از آش ! در تقویم ایران هم از حدود ۲۵ روز تعطیلی٫ فقط ۶ تای آن متعلق به ایران است !!! البته همین ۶ تا هم تعطیلات سال نو هست. بهرحال امیدواریم شادی ها در کشورمان فزون تر یابند تا روح نشاط و امید در جامعه نمایان شود. به مینای عزیز نیز٫ زادروزش را شادباش میگوئیم و آرزوی تندرستی٫ عشق و شادمانی در زندگی اش داریم

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 22:47 | لینک  | 


                                                     L & Z.JPG                                     دختری بنام لارا

 

در روزهایی که مشغله های ذهنی و روحی٫ اونم تو یه کشور غریب زیاد میشه٫ یه فضای بی هیاهو و آرام بخش میتونه کمک خوبی باشه.

لارا دختر ۹ ساله ای که خیلی دوست داشتنیه٫ بیشتر مواقع از باباش میخواد تا بیارتش پیش من و خیلی دوست داره وقتی میاد پیشم٫ تمام سازهامو براش بیارم تا باهاشون ور بره. لارا عاشق موسیقیه و چند سالیست به کمک تشویقهای پدرش٫ ویولن میزنه.

دیشب اومد محل کار پیشم و من هم که سه تارم رو با خودم آورده بودم اونو تا حدودی همراهی کردم. از قطعات کلاسیک مانند چهار فصل و باخ گرفته٫ تا کارهای استاد ابولحسن صبا در موسیقی ایرانی٫ که قبلا نت آن را بهش داده بودم٫ همه را نواخت. موقعی هم که ساز میزنه یه خونسردی خاصی داره و هرازگاهی یه نیم نگاهی به بقیه میندازه و چشمک میزنه و لبخند. از مهربانیش هم که هرچی بگم کم گفتم. یه جعبه با خودش آورده بود تا برای سازمانهای خیریه پول جمع کنه. جعبه ی ویولن خودش و کیف سه تار من رو پهن کرده بود تا بصورت نمایشی٫ مردم اونجا پول داخلش بریزند. از من هم قول گرفته تا یه روز ببرمش تو ارکستر سمفونیک خانوادگی بی بی سی و اونجا باهامون کنسرت بده.

راستی این روزها کارتون دکتر ارنست رو تماشا میکنم. تو یکی از قسمتهاش٫ دکتر ارنست زمانیکه مقاومت همسرش آنا رو در مقابل گرگهای وحشی برای حفظ فرزندانش دید٫ جمله ای زیبایی به زبون آورد: مادر در حین خطر قویترین فرد است.



 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 18:41 | لینک  | 



خانه ام آتش گرفته ست.... آتشی جانسوز

۱۲ سال پیش زمانیکه ۲۰ میلیون رای پاک به خاتمی داده شد٫ مردم به خیابانها ریختند و جشن و پایکوبی به راه انداختند. اکنون فردی٫ نه از جنس مردم٫ بلکه از جنس حکومت٫ با اعلام ۲۴ میلیون رای (!!!!!!!!!!!!) به عنوان رئیس جمهور منصوب شده است. این بار از آن شادی و شعف پیشین مردم خبری نبود و آنها به نشانه ی تعجب و طلب حق خود با بغض و نگرانی به خیابانها ریختند٫ اما چه آسان به خاک و خون کشیده شدند ! جمعیت میلیونی که ۲۵ خرداد در تهران و دیگر شهرستانهای کشور گردهم آمدند و به تقلب بی سابقه در انتخابات ریاست جمهوری اعتراض کردند٫ نه از جانب حکومت حمایت شدند٫ نه هیچ رسانه ی ملی پشت آنها را گرفت و نه با اتوبوسهای سازماندهی شده از شهرستانهای اطراف آمدند. آنها یکدل و همصدا جمع شدند تا رای خود که در صندوقهای انتخاباتی محو شده بود را پس بگیرند و با شعار "رای من کجاست؟" و مرگ بر دیکتاتور" این حکومت را که به شعورشان توهین کرده است مورد انتقاد قرار دادند. آنها آمدند تا از حق خود دفاع کنند٫ اما با کشتار و خونریزی مواجه شدند و براستی که سزاوار مردمی که دموکراسی میخواهند این نبود. تصاویر زخمی و قتل عام جوانان میهنم توسط نیروهای بی رحم انصار حزب الله و گارد یگان ویژه٫ خاطرم را آزرد. جالب اینجاست که صدا و سیمای دروغگو و یک طرفه ی ایران٫ این خیل عظیم حامیان میرحسین موسوی که در این ۳۰ سال بی سابقه بوده است را نادیده گرفت و گزارش داد که اراذل اوباش به اماکن دولتی حمله ور شدند !!!! در حالیکه در فیلمها و تصاویر دریافتی مشاهد میشود که چطور مردم توسط نیروهای پایگاه مقاومت بسیج به گلوله بسته شده اند.

راستی شما تاکنون این جمعیت عظیم حامیان موسوی و کروبی در ۲۵ خرداد را در این ۳۰ سال دیده بودید؟

و براستی واقعا رای ما کجاست ؟؟؟!!!!


نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 9:47 | لینک  | 



آهنگ وفاداری

آره خودمم٫ برگشتم... مگه قرار بود برنگردم ؟ تعجب داره ؟!! قول داده بودم که برگردم٫ حالا هم به عهد و وفام عمل کردم. اصلا آدما باید به عهد و وفاشون پایبند باشند. هیشکی از آدم باوفا بدش نمیاد. ولی خدا نکنه آدم به عهدش عمل نکنه ! وای وای وای...... . راستی من اسم وبلاگم آهنگ وفاست٫ ولی هیچ موقع فرصت نشد در مورد وفا بنویسم. اینقدر خوبه آدم به تعهدش عمل کنه که نگو ! انگلیسیها وقتی میخوان برند سر یه کاری٫ معمولا اولش یه فرم commitment (تعهد) رو امضا میکنند. همه جا تعهد و پایبندی نیازه. تو محیط کار٫ تو درس٫ تو عشق٫ تو روابط خانوادگی٫ تو ورزش٫ تو.............

راستی یه چیز جالبه دیگه یادم اومد. الان که دارم این پست رو مینویسم٫ متوجه شدم که سالگرد راه اندازی وبلاگم هست. آره بچه ها٫ آهنگ وفا هم یک ساله شد. دیگه کم کم داره از گاگاله در میاد و شروع به راه رفتن میکنه. ولی باور کنید احساس میکنم چندین ساله باهاتون هستم. این کلبه که راه انداختم٫ اسمشو گذاشتم آهنگ وفا تا یه وقت به سرم نزنه رهاتون کنم. اصلا من آدمی نیستم که با کسی عهد همراهی ببندم٫ بعد ولش کنم... !

و در آخر هم از همه تون ممنونم که تو این مدت غیبتم٫ بهم سر زدید. و پوزش میخوام که نتونستم به خونه ی مجازی تون بیام٫ ولی قول میدم تلافی کنم. جواب نظرات پست قبلی هم داده شده...

پاورقی: وبلاگ گریه ی بید هم دیگه تعطیل شده. دلم گرفت

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 23:19 | لینک  | 

 

من و برنامه هام و گرفتاریهام......


بی معرفت شدم دوستان٫ مگه نه ؟ آره خودم میدونم.. حالا هم اومدم که ضمن تائید حرف شما بگم که این روزها خیلی مشغله زیاد دارم. واسه همینه که وقت نمیکنم به شماها سر بزنم٫ پس یه موقع فکر نکنید آهنگ وفا٫ بی وفا شده ! دارم میام ایران و طبق معمول همه ی کارهام رو گذاشتم دقیقه ی نود. درسهای عقب افتاده٫ تمرین برای کنسرت ۲۳ مارچ٫ خرید برای ایران اومدنم و خیلی کارهای دیگه که باید تو لندن انجامشون بدم. دیگه اینکه چهارشنبه هفته ی بعد عازم میلان ایتالیا هستم و بعدش به شهر پارما میرم تا سری به یکی از دوستان قدیمی ام بزنم و سپس از اونجا راهی میهن شوم. خب طبیعی هم هست ایران که میام٫ سرم باید خیلی شلوغ باشه....

همه ی این حرفها رو زدم تا زمینه سازی کنم و بگم که آهنگ وفا داره برای یه مدت کوتاهی به تعطیلی میره. یعنی اینکه آهنگ وفا هم بهونه ی تعطیلات نوروزی گرفته. بنابراین با این تفاسیر٫ دیگه وقت نمیکنم به دوستان نازنینم که دلم براشون خیلی تنگ خواهد شد٫ تو این مدت سر بزنم. البته شما اگه فرصت داشتید به این کلبه سر بزنید تا چینی نازک تنهائیش شکسته نشه. براتون آرزوی سال خوبی دارم و همینجا نوروز رو به همه تون شادباش میگم. موسیقی وبلاگ هم یه آهنگ هست از موسیقی جنوب خراسان بنام " عید نوروز" از سیما بینا در دستگاه سه گاه. امیدوارم لذت ببرید..

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 21:17 | لینک  | 

 

                                          

                               حسرت و فرصت

 

داشتم به سه تار استاد لطفی در آلبوم "بیاد درویش خان" گوش میدادم و ذوق میکردم از هنر نوازندگی اش٫ بخصوص آنجا که در گوشه ی دلکش چه خوش مینوازد.

 پیش خودم فکر کردم لطفی چگونه لطفی شده است ؟ یعنی علاقه٫ استعداد٫ مشوق و پشتکار فقط داشته است ؟.... خیر... حالا اگر جوانی کم سن و سال در روستایی با امکانات محدود هر ۴ موارد فوق را دارا باشد٫ آیا میتواند چنین شود ؟ گذشته از موسیقی٫ در بسیار دیگری از هنرها و حرفه ها نیز٫ آنهایی که با کمبود امکانات در مناطق شان مواجه هستند٫ بندرت میتوانند پیشرفتی در آن زمینه داشته باشند. تعداد بیشماری را میشناسم که به رشته های مختلف هنری٫ فنی٫ ورزشی و غیره علاقه مند هستند٫ اما افسوس که به آن دسترسی ندارند و در حسرت آن میمانند٫ بویژه آن نازنینی که مدت های زیادیست عاشق یادگیری بربط است٫ ولی.... . بقول معروف٫ هر چی هست مال شهری ها هست ! خودم که یک روستایی بودم (که البته هنوز هم خوی روستایی دارم و همیشه نیز خواهم داشت) با آنهمه علاقه ای که از بچگی به موسیقی داشتم٫ چنانچه مجالی دست نمیداد که به شهر راه پیدا کنم٫ شاید هرگز دستم بر روی ساز نمیرفت. گاهی هم حسرت روزهای هدر رفته میخورم که ای کاش فرصتی داشتم تا بیشتر استفاده میکردم.

 اکنون به افرادی می اندیشم که شرایطشان برای دستیابی به زمبنه های مختلف فراهم است و افسوس که قدرش را نمیدانند٫ اما آن بچه ی روستایی باید در آرزوی آن چه میخواهد بماند...

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 0:40 | لینک  | 

See full size image

 

   هیجانات و تعصبات کاذب

 

خیلی وقته که عهد کرده بودم هیجاناتم رو موقع تماشای فوتبال کنترل کنم٫ اما مگه میتونم !!! هنگامی که بازی میکنم خیلی آرامش دارم٫ ولی در حین تماشا٫ بدنم پر از استرسه٫ که فکر کنم این هم برمیگرده به تعصب کاذبم و شخصا معتقدم تعصب تو هر زمینه ای نادرست است٫ ورزش٫ سیاست٫ مذهب٫ ملیت٫ فرهنگ و غیره. ظاهرا اینجور که دکترا میگند٫ استرس یکی از مهمترین عوامله سکته است٫ واسه همین دوست ندارم هنگام دیدن بازی٫ خودمو به آب و آتیش بزنم.

خلاصه دیروز دوستام بهم زنگ زدند گفتند زرتشت زود پاشو بیا که تو فلان رستوران ایرانی نشستیم و منتظرتیم برای تماشای شهراورد استقلال و پرسپولیس. رفتم و اونجا نشستم که مثلا آروم بازی رو نگاه کنم. هر دقیقه که میگذشت برای اون دوستان هوادار تیم رقیبم کری میخوندم٫ تا اینکه استقلال گل رو زد و ما هم با اجازت پریدیم تو هوا و با رفیقای آبی دوستمون داد و بیداد راه انداختیم تا دقیقه ۹۲ که اون پنالتی لعنتی اعصابمون رو بهم ریخت. از رستوران که زدم بیرون٫ چنان سر دردی گرفتم که نگو ! اومدم خونه و گرفتم خوابیدم ولی همچنان سرم بدجوری درد میکرد. پیش خودم گفتم مثلا امروز میخواستم آروم (relax) باشم ولی آخرش هم اینطور شد.

باور کنید این هیجانات بیخود٫ خیلی ضرر داره و روان و جسممون رو نابود میکنه. بهتره تا اونجا که میتونیم از این کار بپرهیزیم تا به سلامتی مون ضربه نزنه. البته افراد متخصص٫ مخصوصا جناب دکتر پرتقالی و خانم معصومه بهتر میتونند در این زمینه اظهار نظر کنند..

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 0:53 | لینک  | 

           اشک و فهم

چون خوابم نمیبرد٫ گفتم بهتر است لحظاتی به موسیقی گوش دهم. یک فایل تصویری که مربوط به حدود ۳۰ سال گذشته بود را گذاشتم و نگاه کردم. هنرمندان استان بوشهر٫ در شبی تحت عنوان "شب شروه" گرد هم آمده بودند. شروه (sharveh)٫ یک گوشه ای حزین از آواز دشتستانی آن نواحی است که با خون و پوست مردمان آن دیار عجین شده است. شروه خوانان٫ تماما اشعار فائز را میخواندند و حضار نیز غرق در اشک شده بودند. بله... میگریستند٫ چونکه میدانستند چه میگوید و میفهمیدند حرف دل فائز را... ! گریه گاهی برایمان نیاز است تا اندکی خودمان را خالی کنیم و چه خوب است اگر محرک آن اینچنین مثبت باشد.

چند شب پیش در مراسم درگذشت همسر جناب امیر فرامرزیان٫ خلبان پیشین ارتش ایران حضور پیدا کردم. مجلس با این شعر از مولانا آغاز شد:

مرغ باغ ملکوتم٫ نیم از عالم خاک - چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

سپس حرفهای حزن انگیز خانواده ی آقای فرامرزیان در وصف آن عزیز از دست رفته شان.... . بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمامی افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید.

من نیز حدود نیم ساعت در مکانی که نور آن از چندین شمع تامین میشد٫ ساز زدم (دشتی٫ مثنوی افشاری و بیات ترک) و دوست خوبم احسان نیز دقایقی با تار مرا همراهی کرد. آقای پرویزیان هم با شعری از حکیم خیام٫ مجلس را به پایان برد:

یاران موافق همه از دست شدند ------ در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر ----- دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند

در راه بازگشت به منزل با خود گفتم امشب مجلس ختمی برگزار شد که در آن شعر بود٫ موسیقی بود و حرفهای دل بازماندگان آن شادروان هم بود. همه گوش دادند٫ فهمیدند٫ لمس کردند و گریستند....

ای کاش مجالس ختم٫ همیشه اینچنین برگزار میشد و در آنجا٫ کلامی و نوایی به گوش میرسید که مخاطب٫ معنای آن را بغهمد و بتواند با آن ارتباط برقرار کند. چه خوش آن نوایی که از زبان خودمان باشد...


نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 2:0 | لینک  | 

               مشهدی زینب

مشهدی زینب٫ دختر عموی پدر بزرگم بود. مشهدی زینب٫ چشمهاش خیلی ضعیف بود. مشهدی زینب٫ منو خیلی دوست داشت. مشهدی زینب٫ بیش از ۱۰۰ سال عمر کرد. مشهدی زینب.... آخی٫ بالاخره سالها پیش مرد...

همه اونو با نام "خالاَو" (خاله در گویش محلی ما) میشناختنش. خالاَو دایه بود و زنان باردار به چشم یه فرشته بهش نگاه میکردند. خالاَو پیر بود٫ بازمانده از نسل قاجار بود٫روستائی بود٫ سواد خواندن و نوشتن نداشت٫ چشمهاش هم که گفتم٫ خیلی ضعیف بود... اما خیلی میدونست. با اینکه بچه بودم و ۸۰ سال اختلاف سنی باهاش داشتم٫ ولی همیشه مایل بودم تا دیروقت بیدار بمونم و پای صحبتاش بشینم. چقدر دوست داشتیم شبا خونمون بمونه. همیشه برامون نقل و نبات میاورد. یه شب ازش پرسیدم: خالاَو تو اینهمه چیزو از کجا میدونی ؟؟!!! .. گفت: "از همه جا مادر٫ مثلا از رادیو. من هر شب رادیو گوش میدم".. پیش خودم گفتم: رادیو ؟؟؟!!! مگه خالاَو هم گنجشک لالا٫ سنجاب لالا گوش میده !!! چه میدونستم او تمام اخبارا رو دنبال میکنه ! بعدها فهمیدم فرقش با دیگر هم سن و سالاش چیه... او دنیا و تفکرات مردم دنیا رو تو آبادی شون خلاصه نمیکرد. پاهاش درد میکرد و همیشه عصا به همراه داشت٫ اما با فکرش٫ به آنسوی مرزها قدم بر میداشت و شاید پیش خودش فکر میکرد حقیقت واقعا آن چیزی نیست که فقط مردم دِه خودشون میگند و شاید هم هزاران هزار نفر٫ در هزاران هزار گوشه از دنیا هستند که یه جور دیگه می اندیشند و اغلب هم میگند حقیقت با ماست.

بد نیست ما هم همانند خالاَو٫ به دنیای اطرافمون یه نگاهی بندازیم تا ببینیم کجای کاریم.....

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 1:50 | لینک  | 

      قدم منه به خرابات٫ مگر به شرط ادب !

قبل از آنکه وارد اتاقش شوم٫ همیشه خیره میشدم به آن تابلوی خوشنویسی بالای درب چوبی که بر روی آن نوشته بود: قدم منه به خرابات٫ مگر به شرط ادب !.. گاهی با خود زمزمه میکردم آیا من خود شرط ورود به آن مکان را دارم ؟!!!

آن نکو مرد که اکنون نامش از خاطرم رفته است٫ به سفارش دوست نازنینم محمدرضا خرم ٫ به من درس ریاضی میداد و کلبه ای داشت در چهار راه ادبیات شیراز که هفته ای ۳ روز افتخار میهمانی اش را داشتم. فضای خانه اش طوری بود که من بیشتر محو آن سه تار آویزان شده٫ قاب عکس بزرگ استاد شجریان و صدای دلنشین موسیقی آرام بخش سنتی بودم تا یادگیری ریاضی ! آن زمان به انجمن خوشنویسان جهت فراگیری فنون خط نیز میرفتم و اندک قدمی در این حرفه ی هنری داشتم. تابلوهای خوشنویسی همیشه و همه جا نظرم را جلب مینمود٫ ولی آن تابلو٫ بیشتر مرا به عمق آن کلام لسان الغیب برد و شرط ادب را برای خود تحلیل میکردم.

ادب که از آداب می آید٫ اکنون رنگ و روی دیگری به خود گرفته است و گزاف نیست بگوئیم جوانان امروز با این واژه بیگانه اند. آن محبت٫ آن احترام به بزرگترها٫ آن معرفت و کمال٫ آن سادگی و پاکی٫ آن ادب.... همه و همه از چهره ی آنان رخت بر بسته است. چگونه میتوان حرکتی کرد تا آنان به شرط ادب٫ در خرابات وجودی شان قدمی نهند ؟


نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 22:18 | لینک  | 

 

 62prl1l.jpg

 تکنولوژی موجب پیشرفت یا..... ؟

 

این خبر با وجود اینکه دیگران را ذوق زده و شوکه نمود٫ اما منو نگران و متاسف کرد: ژاپنی ها دستگاهی ساختند که آدم هرچی تو مغزش تصور کنه رو تو یه صفحه ی مانیتور نشون میدند. میگند تا چند وقت دیگه حتی موقع خواب اگه کنارت بذارند٫ خوابهایی رو که میبینی هم به تصویر میکشند. خب این نشون میده که دیگه هرچی تو سرت میگذره رو در آینده میدونند. ضمنا رباطهایی ساختند شبیه انسان که باز میگند هر کاری رو انجام میده و حتی احساس هم دارند !!! آدمها هم تا حالا با چند تاشون ازدواج کردند و سال ۲۰۵۰ دیگه اون رباطها دقیقا مانند خود انسان هستند !

تکنولوژی خوبه... بله٫ قبول دارم٫ اما نه در اون حد که آسایش٫ امنیت٫ صفا و عشق رو ازمون بگیره. من میخوام تو پیاله آب بخورم٫ نه اینکه آماده آب بریزند تو دهنم. میخوام سکوی ایوون خونمون رو خودم جارو کنم٫ نه اینکه برام تمیزش کنند. میخوام وقتی دلم تنگ میشه نامه بنویسم٫ نه اینکه ایمیل بزنم. میخوام..... ٫ اصلا خیلی چیزا میخوام انجام بدم که دلم هواشو میکنه٫ اما این تکنولوژی بی مروت اجازه نمیده. اگه باهاش حرکت نکنیم هم بهمون میگن تو عقبی. گاهی اوقات آرزو میکنم هرچه زودتر بمیرم تا این زندگی سراسر ماشینی رو نبینم. میخوام خودم باشم. دوست ندارم کسی مغزمو دیگه بخونه !

اگه تکنولوژی در این حد میخواد پیش بره٫ من که نیستم٫ شما چطور ؟؟؟

(چنانچه فرصت کردید مطلب جدید وبلاگ نی نامه را (دل و عقل) بخونید و نظر هم بدید. جالبه)

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 18:19 | لینک  | 

   

              من اینجور فکر میکنم٫ تو هم اونجور !!!

 


اینو میدونم که هر کسی یه جور فکر  میکنه و طرز تفکر و احساسات آدما هم متفاوته. میدونم نباید انتظار داشته باشم که دیگران مانند خودم فکر کنند و همینطور خودم هم مثل دیگران. ولی گاهی پیش میومد وقتی داشتم به یه موسیقی گوش میدادم و لذت میبردم٫ پیش خودم میگفتم آخه مگه میشه آدم مثلا "ابو عطای لطفی" ٫ "آواز شجریان در آلبوم دستان" ٫ " بیداد مشکاتیان" و اینجور شاهکارها گوش بده و خوشش نیاد !!! و در یک طرز تفکر کاملا غلط باز به خودم میگفتم٫ چرا این اشخاص تو این حال و هوا نیستند و دارند یه چیزایی گوش میدند که...... ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! خلاصه گذشت تا اینکه خانم محترمی که یه روز مهمونمون بود رو کرد و خطاب به من گفت: زرتشت جان  واقعا حیفه شما هنوز جوون هستید و این چیزا گوش میکنید !!! این چیزا برا سن شما خیلی زوده و برو آهنگهای شاد گوش کن !!!!! .... خوب٫ از شنیدن این حرفها٫ هم خندم گرفت و هم به فکر فرو رفتم که پس بقیه هم در مورد من چنین فکر میکنند ! موندم که چه طرز تفکرهایی درست و چه نوع اندیشه هایی غلط است ؟ آیا بنظر شما ما باید تحمل عقاید همدیگرو داشته باشیم٫ یا اینکه خیر٫ عقاید یکدیگرو به هم تحمیل کنیم ؟ آیا واقعا ما باید کسانیکه که مثل خودمون نمی اندیشند رو یه جور دیگه نگاهشون کنیم ؟ در کل خودم شخصا به این نتیجه رسیدم که اونا یه جور دیگه از این دنیا لذت میبرند و من هم یه جور دیگه٫ اما میخوام یه چیزی بگم (گرچه شاید شما حمل بر تعصب کادب من بدونید) و اون هم اینه: افرادی که با موسیقی سنتی بیگانه هستند و بعنوان نمونه٫ "راست پنجگاه لطفی٫ شجریان و فرهنگ فر" را تاکنون نشنیده اند٫ و اگر هم بشنوند احساسی به آنها دست نمیدهد٫ از نعمت بزرگی در دنیا محروم هستند.

 

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 3:33 | لینک  | 

 

              حکایت...... و آموختن پند

آخر شب که میشد٫ روی قالی قدیمی فرش شده وسط حیاط به دورش مینشستیم و به داستانهای گوناگون و خاطراتش که اغلب با طنز چاشنی میشد گوش میدادیم. گاهی پیش می آمد داستانی را چندین بار روایت میکرد٫ اما هربار برایمان تازگی داشت٫ و به خاطر دارم که از میان آنها٫ من حکایت "کل فتح الله اصفهانی" را خیلی دوست داشتم. پدرم اکنون که کهولت تا حدودی بر او چیره گشته است٫ باز مجلس های شبانه اش را با حضور اهل خانه و برادرزاده و خواهرزاده هایم حفظ نموده و دریغ که چند سالیست٫ غربت مرا از محفلهای گرمش محروم کرده است.

امروز که آن خاطرات را مرور میکردم٫ به یاد یکی از آن داستانها افتادم که به نظرم جالب آمد. داستان بدین شرح بود که:  روزی اسب سواری در بیابانی لخت و برهوت در حال تاختن بود٫ که ناگهان چشمش به مردی می افتد که از فرط تشنگی٫ روی شنها خوابیده و گوئی دقایقی دیگر تا وداعش از این دنیا باقی نمانده بود. نزدیک میشود و او را بلند میکند و اندک آبی را که در قمقمه بهمراه داشت٫ نوش جانش میکند و وی را روی اسب خویش میگذارد و خود پیاده دنبالش براه می افتد. همینطور در حال حرکت بودند٫ که مرد اسب سوار جان تازه ای میگیرد و ناگهان اسب را به جولان در می آورد تا صاحب اسب را در بیابان تنها گذارد و با اسب فرار کند. صاحب آن مرکب نیز هرچه در پی اش میدود به او نمیرسد.  در این هنگام٫ اسب سوار سر برمیگرداند و میگوید: خودت را خسته نکن که هرگز به من نخواهی رسید ! صاحب اسب نیز در پاسخ میگوید: بسیار خوب٫ اسب مال خودت و هر جا که میخواهی برو٫ فقط از تو خواهش دارم این جریان را هیچ زمان برای هیچکس بازگو مکن٫ زیرا چنانچه شخصی آن را بشنود ممکن است اگر روزی محتاج یا درمانده ای را در راهی ببیند٫ به او کمک نکند !

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 22:17 | لینک  | 

 

            چه شیرین است "گذشت" !  

واقعا چقدر "گذشت" و یا "عفو" خوبه ! همه ی ما میدونیم هیچکس نیست که تو زندگیش خطایی نکنه و یا اشتباهی مرتکب نشه که باعث رنجش خاطر کسی بشه. پس این وسط نیازه که انسانها قدری گذشت داشته باشند و از اشتباهات یکدیگه چشم پوشی کنند و کینه ی کسی رو تو دلشون راه ندند. من همیشه تلاش میکردم این درس بزرگ رو از مادرم مریم یاد بگیرم. هیچگاه ندیدم از کسانیکه که حتی ضربه ای به ناحق خورده بود٫ بدی بگه و همیشه در جواب اونایی که او رو تحریک به عدم رابطه و یا انجام برخورد ناشایست با افرادی که بهش ستمی کرده بودند میگفت: اشکالی نداره مادر٫ چیزی تو دلش نیست٫ سخت نگیرید.... و با این جملات٫ قلبش رو از نفرت و کینه توزی٫ عاری میکرد.

در فرهنگی که مورد قهر و آشتی در میان زنان همسایه و فامیل تا حدودی مرسومه٫ او هیچگاه به پذیرش این عمل تن نداد و هرگز یاد ندارم که برای مدتی حتی کوتاه با کسی قطع رابطه کنه و در همه حال با رویی خوش و کلامی گرم با دیگران رفتار میکرد. پس چه خوبه اگه ما هم از سر تقصیر همدیگه بگذریم و اصراری به عداوت و ناملایمتی نداشته باشیم. مطمئنا میتوینم... نمیتونیم ؟؟؟

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 21:31 | لینک  | 






                      کنسرت به همراه گروه نغمه

 

ابتدا عذر میخواهم از اینکه اندک مدتی بروز نبودم. گرفتاری درس بود و موسیقی.

دیشب کنسرتی داشتیم به همراه گروه نغمه٫ که برای اولین بار بود این گروه را در اجرای یک کنسرت همراهی میکردم. گروه نغمه یک گروه موسیقی سنتی ریشه دار و قدیمی در لندن هست که در نقاط مختلف بریتانیا و خارج از این کشور به اجرای برنامه میپردازد. این حقیر نیز برای برنامه ی دیشب٫ دعوت جناب آفای جمشید رضایی٫ سرپرست و خواننده ی این گروه را پذیرفتم و در کنار دیگر نوازندگان با تجربه و مسن٫ به عنوان جوانترین نوازنده٫ کار نوازندگی نی را بر عهده داشتم. گروه را هفت نوازنده تشکیل میداد که عبارت بودند از: جمشید رضایی (آواز)٫ سیامک نعمت ناصر (تار)٫ دکتر رامین نیلفروشان (سنتور)٫ ناصر کندازی (تنبک)٫ دکتر سروش همایونی (ویلون)٫ سام فتحی (دف) و بنده که زرتشت صفری باشم (نی). دوستان اهل موسیقی حتما با نامهای فوق آشنایی دارند٫ بخصوص آقای نعمت ناصر که کار نوازندگی تار در آلبوم شب٫ سکوت٫ کویر استاد شجریان را بر عهده داشتند و همچنین آقای کندازی که تنبک زن کنسرتهای شادروان هایده بودند.

برنامه در دو قسمت سه گاه و شور اجرا شد و میتوان گفت با استقبال خیلی خوبی از طرف مردم نیز همراه بود. عکسهایی از این کنسرت نیز میتوانید همینجا مشاهده کنید.




 


نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 0:28 | لینک  | 



اومدم که فقط بنویسم. الان هم که دارم مینویسم نمیدونم چی میخوام بگم ! ولی احساس میکنم خیلی چیزا دارم بگم. خوابم نمیاد... اصلا چرا شبا درست خوابم نمیبره ؟!! آدما شبا که میرن رختخواب خیلی متفاوتند. یکی شیر میخوره که زود خوابش ببره٫ دیگری قهوه میخوره که دیر بخوابه ! سر که رو بالش میزارن هزار تا فکر میاد تو کله شون. بعضی ها به روز سپری شده شون فکر میکنند و عده ای هم به فرداش ! به مشکلات٫ به خوشی ها٫ به پول٫ به درس٫ به دلبر و عشق٫ به خونواده٫ به خودشون٫ به مردم٫ به دوری و وصل٫ به بازی های زندگی٫ به وجود و مرگ٫ به خوردن و آشامیدن٫ به٫ به٫ به.... چه میدونم٫ به خیلی چیزا.... . اونائی هم که تو محیط سر باز میخوابند٫ لابد به آسمون خیره میشن و ستاره ها رو میشمارن و برای خودشون ستاره ای دارن٫ گرچه فرداشبش گمش میکنن !

معمولا شبا موقع خواب موسیقی میذارم و میخوابم٫ بی آنکه ذره ای به اون گوش بدم٫ چون از بس فکرای جور واجور میاد سراغم٫ نمیدونم چی دارم گوش میدم. از حرفهای استاد سر کلاس دانشگاه گرفته تا ناودون پوسیده ی خونه کاهگلیمون تو ایران. گاهی اوقات دلم میخواد........ نمیدونم چی دلم میخواد ! البته شاید هم میدونم ولی نمیخوام بگم و یا نمیتونم بگم ! شما هم مثل منید ؟؟؟

خوب مثل اینکه بالاخره یه چیزی نوشتم.... . اینم بداهه نویسی !

نوشته شده توسط زرتشت در ساعت 2:15 | لینک  |